وعده لباس گرم

پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني مي‌داد به او گفت: آيا سردت نيست نگهبان پير گفت: چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت: اشکالي ندارد من الان به داخل قصر مي‌روم و مي‌گويم يکي از لباس‌هاي گرم مرا بياورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد اما پادشاه به محض ورود به قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد پيرمرد را که در اثر سرما مرده بود در قصر پيدا کردند که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود اي پادشاه من هر شب با همين لباس کم سرما را تحمل مي‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاي در آورد.

 

 

رهگذر و سکه‌های جوانک گریان

شخصى از خیابان مى‌‌گذشت، از جوانکى‌ که سر راهش بود و گریه مى‌کرد. علت ناراحتى‌اش را پرسید: جوانک گفت: براى‌ رفتن به سینما ٢ سکه جمع کرده بودم اما جوانى آمد و یک سکه را از دستم قاپید. سپس با دست، به جوانى که کمى دورتر از آنها ایستاده بود اشاره کرد.

آن مرد از او پرسید: براى کمک فریاد نزدى؟

جوانک گفت: چرا، و صداى‌هق‌هق او شدیدتر شد.

مرد که او را با مهربانى نوازش مى‌کرد، ادامه داد: هیچ‌کس صداى تو را نشنید؟

جوانک گریه ‌کنان گفت: نه

مرد پرسید: دیگر بلندتر از این نمى‌توانى‌ فریاد بزنى؟

جوانک گفت: نه! و از آنجا که مرد لبخند مى‌زد با امید تازه‌اى‌ به او نگاه کرد.

"پس این یکى‌ را هم بى‌خیال شو!" مرد این را گفت و آخرین سکه را هم از دستش‌ گرفت و با بى‌توجهى به را‌هش ادامه داد و رفت.

 

 

تبدیل ابله به نابغه

در دهکده‌ای کوچک مردی زندگی می‌کرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود. تمام آبادی مسخره‌اش می‌کردند. ابلهی تمام عیار بود و مردم کلی با او تفریح می‌کردند. ولی او از بلاهت خود خسته شد. بنابراین از مرد عاقلی راه چاره را پرسید.

مرد عاقل گفت: مساله‌ای نیست! ساده است، وقتی کسی از کسی تعریف کرد تو انکار کن

اگر کسی ادعا می‌کند که "این آدم مقدس است"، فوری بگو که "نه! خوب می‌دانم که گناهکار است".

اگر کسی بگوید "این کتابی معتبر است"، فوری بگو که "من خوانده و مطالعه کرده‌ام"، نگران نباش که آن را خوانده یا نخوانده‌ای، راحت بگو  مزخرف است.

اگر کسی بگوید این نقاشی یک اثر هنری بزرگ است "راحت بگو که "این هم شد هنر؟ چیزی نیست مگر کرباس و رنگ. یک بچه هم می‌تواند آن را بکشد". انتقاد کن، انکار کن، دلیل بخواه و پس از هفت روز به دیدنم بیا.

بعد از هفت روز، آبادی به این نتیجه رسید که این شخص نابغه است: "ما خبر از استعدادهای او نداشتیم و این که او در هر موردی اینقدر نبوغ دارد. نقاشی را نشان او می‌دهی و او خطاها را به شما نشان می‌دهد. کتاب‌های معتبر را نشان او می‌دهی و او اشتباهات و خطاها را گوشزد می‌کند. جه مغز نقاد شگرفی! چه تحلیل‌گر و نابغه بزرگی!".

پس از هفت روز پیش مرد عاقل رفت و گفت: دیگر احتیاج به صلاح و مصلحت تو ندارم. تو آدم ابلهی هستی!

تمام آبادی به این آدم فرزانه معتقد بودند و همه می‌گفتند: چون نابغه ما مدعی است این مرد آدمی است ابله، پس او باید ابله باشد.