گویند در روزگارانی دور در کلبه ای در دل جنگل:
 پیرمرد و پیرزنی بودند که بالغ بر ۷۰ سال با هم عشقولانه می زیستند و هیچگونه سر و صدایی مبنی بر زندگی و یا لحظات نفرتولانه از خانه آنها ساطع نگردیده بود. بین آنها هیچ رازی موجود نبود الا صندوقچه ای که پیرزن سالیان سال با قفلی آهنین بر آن ، در پستوی خانه نگهداری نموده و هر چه پیرمرد " من بمیرم ، تو بمیری" می زد تا از محتویات آن آگاهی یابد ، به گوش مبارک اندرون نمی رفت که نمی رفت. 
باری، روزگار به آنجا رسید که اجل پیرزن نزدیک گشت و او به تختخواب بیماری افتاد. در آن هنگامه بلا ، پیرمرد زار ، کلی غصه اندود گشت ولی در آن لحظات به فکر آن افتاد که حداقل در این شرایط به گونه ای سر پیرزن را گول مالیده و از او در مورد آن صندوقچه پرسش نماید... . به هر حال به صرفه نبود که پس از مرگ همسر ، درب آن صندوقچه عتیقه شکسته گردد و یادگار همسر مهربان اینگونه و به خاطر فضولیهای شخص شخیص پیرمرد ناقص العضو گردد.
بماند که پیرمرد چه گفت ولی پیرزن گول مالیده شد و دستور فرمود صندوقچه را به حضور آوردند و در مقابل چشمان گرد شده از کنجکاوی پیرمرد آن را گشود... .
در داخل صندوقچه دو عروسک قلاب بافی شده و مقدار قابل توجهی پول ، چک پول ، تراول ، اوراق بهادار، سکه تمام بهار آزادی ، سکه نیم بهار آزادی ، سکه ربع بهار آزادی ، کارت اعتباری، کارت هدیه پارسیان و سامان و دو سه تا چیز دیگه که در آینده نزدیک از نبوغ بانکها تراوش می کنه ، موجود بود. 
پیرمرد صبورانه پا روی دل صاحب مرده گذاشت و ابتدا از عروسکهای قلاب بافی شده سوال نمود. پیرزن پاسخ داد:" زمانی که قرار بود به خانه تو بیایم ، مادربزرگم نصیحتی بر من نمود که ای فرزند ، هرگاه از دست همسرت ناراحت یا عصبی گردیده شدی ، بجای داد و قال یک عروسک قلاب بافی بساز."
پیرمرد در حالیکه با دیدن تعداد عروسکها که فقط دوتا بودند،  کلی خرکیف گردیده بود و کلی بر خود 
می بالید که در طول زندگی فقط دوبار همسرش از او دلخور گردیده بود ، در حالیکه با تردید به پولها و مابقی موارد ذکر شده در بالا نگاه می کرد و اندکی حسادت و شک بر دلش نیش میزد که منبع این پولها از کجاست !!! در مورد آنها از پیرزن پرسش نمود. 
پیرزن بی رمق، لبخندی زده و گفت : " مادربزرگم نصیحتی دیگر نیز بر من نمود که ای فرزند ! هر گاه تصمیم به جدایی از همسرت گرفتی ، به جای رفتن به دادگاه خانواده و دربدری و غصه بابت تضییع حق خانمها و در نهایت بخشیدن مهر و دادن کلی پول اضافه برای رضایت شوهر جهت حلال نمودن جان ، یکدانه از این عروسکها را بفروش."
و بعد جان به جان آفرین تسلیم کرد و پیرمرد را در بهتی عجیب فرو برد.